تبليغاتX
دخترکوچولوی عاشق


دخترکوچولوی عاشق

زیر این باران یکریزی که می بارد.....من به چتر دست های تو پناه آورده ام

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم

 

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم

 

یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی

 

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزش ترین گنجی

 

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم

 

بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم

 

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل ...

 

طلوع کن من شرارم از تو میگیرم !

 

ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!

 

 

بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم

 

نگاه کن من چه شبنم وار

 

چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

 

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

 

برای تو من عاشقانه میمیرم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت23:22توسط آرزو | |

چه شبایی با ستاره           درد دل کردم تو خلوت

به کسی حتی یه بارم           من نکردم یه شکایت

تو یه ماه آسمونی              میمیرم برات میدونی

پیشکش نگات دل من             بمیرم تا که بمونی

حالا که برگشتی دلمو دیگه نمیشکونی

حالا که برگشتی میدونم با من میمونی

دفه پیش زدی قلبم رو شکستی                       پا گذاشتی روی هر عهدی که بستی

فکر می کردم واسه همیشه رفتی                       ندونستم که تو هم فکر من هستی

گریه کردم هر شب و روز واسه چشمات               میومد هر لحظه تو گوشم حرفات

اومدی کامنت گذاشتی گفتی که بر می گردی       زنگ زدی یو باز برام دل تنگی کردی

حالا که برگشتی دلمو دیگه نمیشکونی

حالا که برگشتی میدونم با من میمونی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت14:53توسط آرزو | |

دیوونتم 
دق میکنم
اگه نیام به دیدنت
این روزا مشکله برام
نبودن و ندیدنت
این روزا تنها آرزوم 
فقط به تو رسیدنه
دیدن تو بهونهء
هر تپش قلب منه 
هر تپش قلب منه
بگو تو هم دلت برام تنگ شده
آخه چرا دلت مثل سنگ شده
اگه بدونی که چقدر دلم واسه
گرمی آغوش تو تنگ شده
دلم برات تنگ شده
به سرعت ثانیه ها
میگذرم از تو جاده ها
تا تو رو پس بگیرم از
تموم این فاصله ها
نمیشه که نبینمت
خیلی دلم تنگه برات
دلم داره پر میزنه
واسه شنیدن صدات

+نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت11:40توسط آرزو | |

روي قبرم بنويسيد كبوتر شدورفت

زير باران غزلي خواند دلش تر شدورفت

چه تفاوت كه چه خورده است غم دل يا سم

ان قدر غرق جنون بود كه پرپر شد و رفت

روز ميلاد همان روز كه عاشق شده بود

مرگ بالحظه ميلادبرابر شدو رفت

اوكسي بود كه از عاشق شدن ميترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد ورفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد كرد

ادمي ساده كه يك روز كبوتر شدورفت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت16:41توسط آرزو | |

 

کاش مي دانستي 

چقدر دلم هواي با تو بودن راكرده

 کاش مي دانستي

 گرفته چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن
       
      کاش مي دانستي

 قدمهايت چقدر دلم براي ضرب آهنگ
       
      گرمي نفسهايت، برای صدايت تنگ شده

      کاش مي دانستي

       چقدر دلواپس تو‌ام
       
      کاش مي دانستي

       چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
       
      و چقدر به حضور سبزت محتاجم

       و همیشه از خودم می پرسم

    می کنم این همه که من به تو فکر

تو هم به من فکر می کنی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت0:49توسط آرزو | |

زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو !

زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو!

زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو!

آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد!

دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد!

زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو!

این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!

این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم!

خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!

تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد!

میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق بی پایان منی!

می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی !

عشق من نسبت به تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ،

تنها در کنار هم!

زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!

عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان!

لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو!

دوستت دارم

 

تقدیم به بهترینم...

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت3:8توسط آرزو | |

بی وفایی

انگار هر لحظه بی تو هزار سال برایم خواهد گذشت.

نمی دانم چرا باور نداری بغض و شب گریه مرا !

نمی دانم چرا به یاد نمیاری اندرزهای شبانه ات را؟

چرا یادت نیست که من نا خواسته به تو پناه آوردم؟

تو پناه من شدی بی آن که بدانم باید یک عمر جبران این محبت کوتاهت را بکنم

حالا که سردی دستهایت و خشکی لبانت بی وقفه می گویند:

لحظه وداع نزدیک است.

بوی غریبگی تنت را مدتهاست که می فهمم.

کاش باور می کردم که هر آمدنی رفتنی دارد

حتی حالا که برای شمردن آزارهایت انگشت کم میاورم.

تو زخم زدی و من پادزهری بر خراشهای عمیق نگذاشتم

که باور داشتم زخم های تو خود مرهمی است بر درد.

من ندانستم که عشق من برای تو عادت بود.

من غم چشمانت که حزن دیگری را داشت

به حساب دوری می گذاشتم

چون چشم من از دوریت تر بود.

منتظر بود که بیائی

چه کنم

طفلکی خوش باور است.

من هرگز نفهمیدیم که تو ناچار بودی یا دچار؟؟؟؟!!!!!؟؟؟.......

تو عزیزترین بودی و صد حیف که من فراموش کرده بودم تا بی وفا نباشی عزیز نخواهی شد.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت15:3توسط آرزو | |

چقدر بده حس کني عزيزترين کست داره بهت خيانت ميکنه اما نتوني چيزي بگي تا عشقو دوست

داشتنتو نبرن زير سوال...

 

چقد دوست داشتم عشق منم مثل همه آدما بود  

 

کاش هيچ وقت عاشق نميشدم تا يه همچين روزي رو نميديدم

 

عشق؟؟؟

 

چرا همه ميخوان عاشق بشن؟؟؟

 

يعني چيزي که من دارم عشقه ؟

 

پس چرا اين شکليه ؟

 

هميشه دوست داشتم عاشق بشم  اما نــــــــــــــــه ديگه اينو نميخوام

 

من ميخوام همه عاشقم بشن

 

خسته شدم

 

از اين زندگي نکبت بار پر از درد خسته شدم

 

منم آدمم چرا کسي اينو نميفهمه؟؟

 

شايد بگيد قشنگي عشق به درد و رنجشه

 

کاش يکيتون جاي من بود

 

درد و رنج عشق قابل تحمله اما واسه وقتي که تو رو بخوان نه اينکه........

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:48توسط آرزو | |

یکی را دوست میدارم

کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید!

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرده

یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز عشق مرا باور ندارد!

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نمی فهمد و نمی داند که او دراین
دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا نمی بیند

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای

من عزیزترین است

یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم کسی که نگاه عاشقانه مرا نمی بیند و
لحظه ای که به او لبخند میزنم نگاهش به سوی دیگری هست!!!

یکی را دوست میدارم که نمیداند چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است

یکی را بی بهانه دوست میدارم

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم

دیگه چه جوری بگم دیوونتم؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:42توسط آرزو | |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری!
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی...
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود!
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی!
زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است...
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛
معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد؛
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد
.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت15:32توسط آرزو | |

برای تو می نویسم....
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شده...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود کردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود کردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

 

برای تو عزیز دلم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت14:54توسط آرزو | |

با این که مال من نیستیو من از تو به دورم
واسم لحظه های با تو بودن تجربه بودن
تورو میخواستم و نذاشتی تو حرمت واسم
دوست داشتم و اومدم تا شهر غربت واست
ولی به جرات بازم ... میگم آرزومه که تو بشی خوشبخت بازم
هر جایی  هستی ... هر جا که رفتی ازم بد نگو
چون رفتارام با تو به خدا قسم بد نبود

همون بهتر بری ... منم فراموش کن

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت17:23توسط آرزو | |

خواب دیدم.خ                                                   واب دیدم.
در خواب من، من و تو یکی بودیم.
جفت، زن و مرد.
دوست و همزاد.
یکدل و یک‌زبان و یک رنگ.
عطر تنت هم عطر تن من بود و موهایت در پیشانی می‌رقصید و من
ذوق می‌کردم

در خواب من، همیشه با هم بودیم.
از زندگی های کهن تا زندگی‌های آینده
من خواب دیدم.
خوابی بغض آلود و گرم که من و تو یکی هستیم

صبح چشم که باز کردم سرشار از عشق تو بودم. حتی عطرتنت همراهم بود! چه،......قشنگ؟!
حتا تجربة پیرهنت، یادم هست
گرمای نگاهت
حس حضوری که شبیه هیچکس نیست و فقط خاص تواست. و من که چطور بی‌تو هزاره‌هاست همچنان آواره‌آم
هزارسالة اول عهد کردم فکرت از سر به در کنم
حتی به‌یادآوری‌ت وقت مرگ
یا این‌که برگشتم تا پیدات کنم
یاد سرخ و گلگون عشق
عشقی پر از فراق و جان دادن
این را که
تو را
در مرگ به‌خاطر آوردم و باید پیدایت کنم
خیلی پیش قسم خوردم این‌گونه پی، یافتنت خود را آواره کوه و بیابان نکنم
عهد کردم معمولی و مثل همه فقط به عشقی ساده و زمینی اندیشه کنم
وه که به جنون می‌کشدم این خیال تو
یاد حضورت هنوز در پستوی جانم
و انرژی عشقت
زیر پوست تنم بالا و پایین می‌کند.
داغ می‌شوم
تب می‌کنم
دلم‌ می‌خواهد دوباره بخوابم.
که نه.
کاش باقی عمر در خواب روم و تو
در کنارم باشی
خدایا این چه خیال حزینی‌ست که به‌جانم ریخته‌ای؟
موهایم سفید شد
مثل دندان‌ها
هزارسال
هزار بار
از هزار نگاه، بی‌تو
گریختم
چشم زخود بستم
با غیر ننشستم
کجایی؟
نکند عشق از یادت رفته ؟
نکند دل به گیسوی تازه عروسی بستی؟
نکند عهد الست از دست گشودی و دستی دیگرگرفتی؟
نکند چشمت بر زنی اوفتاده؟
نکند بر پیرهنی رقصیده؟
نکند بر چشمی جادویی نگاه کرده باشی
نکند خواب زنی تو را برده
نکند، نکند، نکندها را چه کنم؟
نکند گرفتار جادو شدی؟
نکند عهدمان از یاد بردی؟
نکند مرا فراموش کردی؟
نکند سراب باشی؟
نکند در راه نباشی؟

نکند

این سفربی تو
به انتها رسد؟
فقط
یکبار
فقط یکبار دیگر
به خوابم بیا
دستم بگیر و با خود ببر

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت20:35توسط آرزو | |

من تنها

من تنها ترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه در کشتي وجود توام....من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم.......

تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست....

من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير دستان پر صلابتش را بسويم دراز کند شايد هم نه..........

ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم....

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

نيستئ سهراب كه بينئ شقايق هم مرد

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت19:55توسط آرزو | |

 

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت

التماس را توی چشمام دید و رفت

با همه خوبیهام بی وفا

رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت

دیگه دل از همه دنیا سرده

کی میگه گریه دوای درده

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

بس که گریه کردم چشام آب نداره

هر چی من بگم باز تمومی نداره

از غم و غصه هام

که حساب نداره

چه کنم ای خدا با دل شکسته

چه کنم با دلی که ز خون نشسته

میدونست مهرشو با جونم خریدم

اما از عشق اون جز ریا ندیدم

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت17:20توسط آرزو | |

دلم برایت تنگ است

برای تو که دلتنگم نمی شوی

تو که آرزوی دلم را به باد می دهی

تو که دیگر نیستی

دلم به حباب روی آبگیر می ماند

نازک نازک

تنهای تنها

اما هنوز شفاف شفاف

نگاهم نمی کنی

ببین چه زیبایم

ببین چه پاکم

پاسخم را نمی دهی

ببین شعرم را

بگو افسانه ی زیبای هر شب را

تلنگر غم می تواند دلم را بترکاند

می دانی

حباب که استقامت ندارد

اما بدان که امید دارد

به اندازه ی قطره های آبگیر

به اندازه ی دل تو

به اندازه ی نگاه من

دلم برایت تنگ است.

سایه ات را می بینم...اما

همین کافیست

برو! در بیکران باش

من می بینمت هنوز! حتی در بیکران

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت16:43توسط آرزو | |

عا شق خاطره ات که با شی ، دیگر زمین معنا ندارد

دلت را پر میدهی هپروت ...

بی هیچ مواد و قرصی می روی تا بینهایت بهشت

وقتی که در خاطرم زنده ات میکنم

در آسمان ولوله بر پا می شود

آنقدر خوبی برایت می کشم که

فرشته ها به خدا شک کنند

وخدا هم شک کند به آنچه آفریده هست ...

اینقدر خوب؟؟؟

امشب می خواهم شهریار شبت باشم

امشب می خواهم جامت را لبریز باده کنم

جامه شهرزاد بر تن کرده ام تا

هزار و یکشب،

هزار و یکبار ببوسمت و ببویمت.

امشب ، روح جهان بودن توست.

وجود توست ، صدای توست و ترانه توست.

امشب ، فرشته ها با من نجوا کرده اند

و اسرار خویش را بر من گشوده اند

میگویند : " خداوند دروازه های بهشتش را برای ساعتی باز کرده است. "

شتاب کن...

بیا از دروازه های طلایی هش بگذریم

بیا دستی به جام باده ده و دستی به زلف یار

خرامان و خندان، ابدیت را اشاره گر باشیم.

بیا..... عزیز دلم بیا.....

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت15:8توسط آرزو | |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت14:35توسط آرزو | |

 

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت14:29توسط آرزو | |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .نيت كنيد و اشاره فرماييد و فال خود را بگيريد
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت17:37توسط آرزو | |

Click to view full size image

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت17:23توسط آرزو | |

تکیه به شونه هام نکن 

من از تو افتاده ترم  

ما که به هم نمی رسیم 

بسه دیگه بذار برم 

کی گفته بود به جرم عشق 

یه عمری پرپرت کنم 

حیف تو نیست 

کنج قفس چادر غم سرت کنم؟ 

من نه قلندر شبم، 

نه قهرمان قصه ها، 

نه برده حلقه به گوش، 

نه ناجی فرشته ها، 

من عاشقم همینو بس 

غصه نداره بیکسیم 

قشنگیه قسمت ماست که 

ما به هم نمیرسیم

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت16:15توسط آرزو | |

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت18:15توسط آرزو | |

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم

 

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم

 

یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی

 

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزش ترین گنجی

 

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم

 

بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم

 

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل ...

 

طلوع کن من شرارم از تو میگیرم !

 

ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!

 

 

بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم

 

نگاه کن من چه شبنم وار

 

چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

 

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

 

برای تو من عاشقانه میمیرم

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت18:10توسط آرزو | |

 

شاید بیشتر از دو ساله که قلمم برای گفتن حرفای دلم به تو روی کاغذ نچرخیده ، شاید بیشتر از دو ساله که آرزوی دوباره دیدنت عقده ی همیشگی یه خداحافظی ساده روتو دلم نگه داشته ، خداحافظی ای که مثل نسیمی بوزه و شمع امید دوباره دیدنت رو واسه همیشه خاموش کنه ، شاید بیشتر از دو ساله که فرستادمت توی دفتر خاطرات قلبم . یه وقتایی به یاد روزای قشنگی که داشتیم ورقش می زنم واز سادگی از دست دادنت به خودم لبخند می زنم ، لبخند تلخی که بهم یادآوری می کنه فاصله ی میان با هم بودن و تنهایی چقدر نازکه .یاد اون روزایی که قلمم ، حرفای دلم و روی کاغذ خط خطی می کرد بخیر ، پاکتای نامه های پست نشده ای که خودم پستچی شون بودم و به دستت می رسوندم . یادمه خیلی دوسشون داشتی ، خط به خطشون و حفظ می کردی و از اون همه دلسوزیام خجالت می کشیدی .چند وقت پیش داشتم جمله هایی رو که بچه ها به عنوان یه یادگاری سرهم می کردن و توی دفتر خاطراتم واسم می نوشتم و می خوندم . ته همه حرفاشون می نوشتن :انشاالله زیر سایه ی پدر و مادرت خوشبخت زندگی کنی ،

ولی وقتی به نوشته تو رسیدم ، چندتا مروارید کوچیک توی چشمم حلقه زد ، تو تنها کسی بودی که نوشته بودی : امیدوارم زیر سایه ی حق پیروز و موفق باشی .

می دونی چرا گریه م گرفت ؟ چون فهمیدم حتی بی کس ترین آدمام توی زندگی شون کسی رو دارن که زیر سایه ی اون رنگ خوشی هم توی رنگین کمون آسمون زندگی شون جایی داشته باشه . با اینکه همیشه بهم می گفتی بخاطر کارای بدت هیچ وقت روت نمیشه بری سراغش و باهاش حرف بزنی ، اما می دونستم اون تنها کسی هست که همیشه همه ی اسرار و دلتنگی هات رو باهاش در میون میذاشتی . همیشه هم توی آخر همه ی حرفات ازش موفقیت من و طلب می کردی .

 

 

خیلی دوستت داشتم ، با وجود تموم سیاهی هایی که عامل بوجود اومدنشون اول پدر و  مادرت بودن و بعد خودت بودی ، چون می دونستم تو سینه ی تو یه قلب خیلی پاکه که حاضر نیست ببینه چشمای کسی از زور غم بارونی شده .

دلم خیلی برات تنگ شده ، همیشه و هرروز به یادتم ، همیشه و هرروز برات دعا می کنم و آرزو می کنم یه روزی واسه همیشه راه به سمت خدا روطی کنی ، نه این جاده ای که الان مسافرشی .

امروز روز تولدته ، روزی که خودت اون و به عنوان بدترین روز از روزای خلقت میدونستی و من به عنوان روز به وجود اومدن یه دوست خوب .

 

گاهی به خودم میگم اون که تو رو فراموش کرد ، تو چرا دائم به یادشی و سعی می کنم از سلسله ی ذهنم و یادآوری خاطراتم بیرون بندازمت ، اما یه چیزی همیشه تو قلبم میگه تو هم همیشه به یادمی و گاهی ازگوشه و کنار یواشکی نگام می کنی تا از دلتنگی هات کم بشه ، ولی باید بگم خیلی بی معرفتی چون منم دلم می خواد که ببینمت .

 

می دونم چرا رفتی ، می دونم چرا من و تو حسرت خداحافظیت گذاشتی ، می دونم چرا بدقول شدی و بیخیالم ، می دونم همه ی این ها رو ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:52توسط آرزو | |

 

من زندگی را در کنار تو بودن معنا میکنم
به من بگو عزیز دلم دنیای خالی از عشق چه ارزشی دارد
 قلبی که با عشق بیگانه است چه ارزشی دارد
تو با من چه کردی ؟
عزیز دلم شبها و روزها را میشمارم تا تو را ببینم
بی تو تنهاترین آدم روی زمینم
بی تو غم با من هم پیمانه میشود
لبخند را نمی شناسم وقتی تو نیستی
تو دنیای منی
معنی زندگی منی
وای از آن روزی که دوباره می بینمت
خدایا مگر روزی باشکوه تر و زیباتر از روز دیدارش هم آفریدی
تو در کنار من نیستی ولی چشمانم منتظرت هستند
هر جا که باشی یادت نره عزیز دلم که دوستت دارم
تو آرزوی منی
عشق منی
معنی زندگی منی
با تو دنیا را میخواهم
با تو عشق را میخواهم
با تو زندگی را میخواهم
عزیزم تو همه ی وجود منی
وای که بدانی چقدر دوستت دارم
زندگیم فدای چشمان تو
چشمانی که دنیای من است
میخواهم بنویسم و بگویم از ته دل
عزیز دلم و عمر من دوستت دارم خیلی ......
 
دوری از دیده و در منظر دل پیدایی
 روز و شب همره بیداری و رویای منی

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت19:38توسط آرزو | |

  شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،

ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید واکردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت 

کسی کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم....

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت0:49توسط آرزو | |

 

صداقت قلب من و دید و باورش نشد

اشکای غم رو گونه هام چکید و باورش نشد

گفتم اگه خدا خداست یه روز به حرفم می رسی

یه روز می یاد دل خودت بشه گرفتار کسی

از من با احساسی که دل ساده بودم

من با همه سختی تو با رنگ و ریات

یکی مث مجسمه ساختی تو با رنگ و ریا

یکی مث مجسمه...

کاری کردی که دیگه حرفات و باور ندارم

منم به عشق می خندم و روی وفا پا می ذارم

هرگز دیگه غرورم و برای عشق نمی شکنم

این و بدون که بعد این یه پارچه سنگ و آهنم

آره بدون که عشق تو افتاده دیگه از چشم

خدا می دونه بعد ا ز منم مث خودت می شم

کاری کردی که دیگه حرفات و باور ندارم

میخندم و روی وفا پا می ذارم منم به عشق

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت15:21توسط آرزو | |

 

عاشقم من ، عاشق تو

 نرو که دلم دلتنگ عشق

عشق تو مثل آتیشه که میسوزونه

این دل من که همیشه با تو میمونه

اشک دل شیشه ای و نگیر بهونه

چرا عاشق نمیشه این دل دیوونه

عشق تو مثل آتیشه که میسوزونه

این دل من که همیشه با تو میمونه

اشک دل شیشه ای و نگیر بهونه

چرا عاشق نمیشه این دل دیوونه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت22:41توسط آرزو | |

بوی دستات نمی ره از یادم

آخه بد جوری بهت دل دادم

طعم بوسه هات فراموش نمی شه

من تو آغوش تو رو جا دادم

همه می گن تو رو بی خیال بشم

نه نمی شه تو شب و روز منی

حاظرم جونمو هم بدم برات

حتی باز اگه منو پس بزنی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت16:11توسط آرزو | |